دلا خو کن به تنهایی
که از تنها بلا خیزد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 8:21 توسط دریا |
ز انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...! **دکتر علی شریعتی**
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 13:17 توسط دریا |
فردا بازم راهی هستم...
ایکاش این سفر ، سفری بی برگشت باشه... خدایا! ناشکری نمیکنم اما بیشتر از این نمیخوام...
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 10:9 توسط دریا |
به اندازه تمام دنیا......دلم گرفته.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 13:54 توسط دریا |
زندگي شگفت انگيز است
فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
كوچك باش و عاشق ...
كه عشق میداند
آئین بزرگ كردنت را ...
بگذارعشق خاصیت تو باشد
نه رابطه خاص تو باکسی
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 12:11 توسط دریا |
پروردگارا! دل به تو می سپارم و نام تورا تکرار می کنم، هر صبح که طلوع خورشیدت را می بینم و هر شامگاه که سر بر بالین می گذارم.... "دریا"
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 10:44 توسط دریا |
خویشتن را به اسارت ذهنمان سپرده ایم و اندیشه را از خویشتن تهی ساخته ایم شگفتا که به انتظار گشایش نیز
+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 10:8 توسط دریا |
دل من دیر زمانی است که می پندارد:
"دوستی" نیز گلی است ،
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد و ظریفی دارد.
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
دانسته
بیازارد.....
" فریدون مشیری"
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 10:47 توسط دریا |
گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. می گفتی قاصدکها گوش شنوا دارند غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به بادبسپار .... من اکنون صاحب دشتی قاصدکم ، اما مگر تو نمی دانستی قاصدکهای خیس از اشک، می میرند... "دلم برای خودم تنگ شده...."
+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 10:45 توسط دریا |
دو روز پیش ..
ششمین سالگرد باز کردن فایلمونو ...
با نگرانی و دلهره و نا امیدی ....
آغاز کردیم...
خدایا!
ما رو از بلاتکلیفی نجات بده.....
" آمین"
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 14:8 توسط دریا |
به آرامی آغاز به مردن میكنی به آرامی آغاز به مردن میكنی امروز زندگی را آغاز كن! ترجمه: احمد شاملو -پابلو نرودا
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میكنند،
دوری كنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر هنگامی كه با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
كه حداقل یك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن!
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:15 توسط دریا |
این روزها باغ ، حال و هوای دیگه ای داره
دیروز... تو باغ... زیر نم نم بارون بهار .... چشم هامو بستم و خاطرات روزهای زیبای گذشته رو مرور کردم... ایکاش باز ، بارون بباره ...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:44 توسط دریا |
| ||||||